روانشناسی عشق

No English Name Available
میانگین امتیاز کاربران : 0 / از 5
  • ارسال با پیک و یا پست
  • قیمت : 45,000تومان
توضیحات کوتاه

روانشناسی عشق

در صد کتاب یک سخن از سر عشق نیستگفتیم یک سخن که در آن صد کتاب بود
گویند عشق آمدنی بود نه آموختنی. می‌گوییم خیر، عشق هم مانند هر پدیده دیگری در زندگی می‌تواند و باید مورد شناسایی و ارزیابی قرار گیرد. می‌گویند عشق کور است. می‌گوئیم عشق کور نیست. ما کوریم که نمی‌توانیم شکل کاذب آن را از نوع واقعی تشخیص دهیم چون دانشی در این باره کسب نکرده‌ایم و آنقدر از عشق بی اطلاعیم که وقتی به سراغمان آمد راه حفظ و نگهداری آن را بلد نیستیم. امروزه بسیاری از افراد وجود عشق را شرطی لازم برای ازدواج به شمار می‌آورند و معمولاً تصوری که از عشق دارند یک عشق رمانتیک است که این همه در باره آن فیلم، داستان و ترانه ساخته شده و می‌شود. این نوع دوست داشتن و عشق بخصوص برای جوانان اهمیت بیشتری پیدا کرده اما جالب است بدانیم که این گرایش و تمایل پدیده‌ای نو و تازه در تاریخ به شمار می‌آید. به عبارت دیگر با نگاه به تاریخ و پیشینه عشق باید بگوئیم که عشق به معنای امروزی آن یا عشق رمانتیک در تاریخ زندگی بشر از سابقه‌ای طولانی برخوردار نیست. این امر اگرچه عجیب به نظر می‌رسد ولی واقعیت دارد. به هر حال عشق ورزیدن هم سبکی دارد و فنی و تکنیکی و تاکتیکی. ابعاد، انواع، عناصر و محتوی تشکیل دهنده عشق قابل بررسی و طبقه بندی است. چه بهتر که این رموز و فنون را یاد بگیریم تا دل نبندیم به آن که شایستگی دلبندی ما را ندارد و در کنار خود حفظ کنیم آن را که شایسته‌ترین همسفر ماست و از روی غفلت و نا آگاهی و نادانی او را از خود نرانیم. برخلاف آن که می‌گویند عشق گوهری زیبا نیست که وقتی مالک آن شدی به سرمنزل مقصود رسیده باشی و آن را به حال خود رها کنی. عشق بذری و نهالی است که با دو دست کاشته می‌شود و وقتی کاشته شد عاشق و معشوق هر دو باید در حفظ آن بکوشند تا ببالد و رشد کند وگرنه پژمرده و زرد می‌شود و می‌میرد. به هر حال در این میانه روان شناسی هم حرفی دارد و داستانی که اگر آن را بخوانیم و بدانیم و تمرین و تجربه کنیم بهتر عاشق می‌شویم، شایسته تر زندگی می‌کنیم، با تدبیر بیشتر عشق خود را حفظ می‌کنیم و درصورت نیاز پخته تر و بالغانه تر پایان آن را می‌پذیریم و به راه خود ادامه می‌دهیم. در این کتاب جناب آقای دکتر بیات و آقای الوندی مولفان ارجمند این کتاب به شایستگی هرچه تمام در 8 فصل اثر ارزشمندی را به زیور طبع آراسته‌اند که علاوه بر ارائه‌ای جامع و کامل از قلم و زبانی بسیار سهل برای انتقال مفاهیم پیچیده روش تحیق برخوردار است که این مزیت و نقطه قوت اثر حاضر را از سایر آثار موجود متمایز ساخته است.

توضیحات

به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشقخود به تنهایی دنیایی است عشق
یا درست در میانش هستی، در آتششیــا بـیرونش هستی، در حسرتش

سرآغاز

تا بحال عاشق شده اید؟ احساس کرده اید که خوشبخت‌ترین و شاد‌ترین انسان روی زمین و تنها عاشق واقعی دنیا هستید؟ هیجان جسمی و روحی عشق فراموش شدنی نیست. ولی به قول ادگار آلن پو نویسنده آمریکایی هیچ هیجان شدیدی نمی‌تواند ماندگار باشد. بدن توان تحمل این همه هیجان را ندارد. عشق هیجانی هم به همان صورت نمی‌ماند و تغییر حالت می‌دهد. اگر همه چیز برای دلدادگان به خوبی پیش برود و عشق به وصال بینجامد، به تدریج عشق تند تغییر ماهیت میدهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد تبدیل می‌شود که البته اصلا هیجان و از خودبیخودی اولیه را ندارد.

شاید آشنا‌ترین واژه به گوش انسان کلمه عشق باشد، با اینحال اگر از حدود هشت میلیارد مردم جهان معنی عشق را جویا شویم یا با سکوت روبرو میشویم یا با هشت میلیارد تعریف متفاوت.

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که میشنوم نا مکرر است

تعریف عشق در روانشناسی:به نوعی احساس گفته میشود که علاقه شدید یا وابستگی به چیزی را شامل میشود. احساسی که در ذهن ما به هنگام پیدا شدن آن با هیجان آمیخته و میتواند باعث بر انگیختگی هر یک از عواطف مانند : محبت – دوستی – خشم – ترس –اعتقاد و دشمنی شود. این احساس بنا به نظریه روانکاوی و یا تحلیل روانی همیشه به عنوان عشق جنسی و یا شهوت به کار میرود.

دیدگاه روانشناسی امروز : سه عنصر اصلی رفتاری – زیستی را در رابطه با عشق نام میبرد

  1. دلبستگی : دلبستگی هر یک به دیگری حسی مانند : حس یک کودک به مادر
  2. مراقبت: عاشق و معشوق هر کدام دیگری را کودکی میبیند که نیاز به مراقبت دارد
  3. غریزه جنسی

عشق از مفاهیم بدیهی و غایی تجربه انسانی است که جان می‌دهد و جان میگیرد. انسانها برای عشق میکشند و می‌میرند. نظریه‌های روانشناسی مستقیم و غیرمستقیم این تجربه انسانی را توصیف و تبیین کرده‌اند، اما این مفهوم هیچگاه به شکل مستقیم تعریف نشده است. مفهوم عشق از سه منظر در تجربه انسانی تعریف شده است: نخست، عشق بنیادی‌ترین نیاز روانی است که کامیابی از آن اسیدهای آمینه ساختمان روانی را می‌سازد. در فرایند کامیابی و ناکامی عشق، دو هیجان بنیادی همبسته مهر و قهر از آن متولد می‌شود. در منظر دوم عشق یک هیجان همبسته با خشم است که احساس گناه و همدلی سنتز این دو هیجان بنیادی آمیخته است. سوم، عشق یک خصیصه انسانی است که حرکت و تکامل در پیوستار از خودشیفتگی به شفقت را منعکس می‌کند. انسان‌ها به شکلی پایدار و با رفتارهایی عادت‌وار، از تمرکزگرایی خود برای مهر دیدن آغاز می‌کنند و در فرایند ناکامی بهینه و آسیب‌زا در این گذار، به سوی تمرکززدایی از خود و پرورش ظرفیت مهرورزی تا پایان عمر ادامه می‌دهند.

شکی نیست که عشق و مهر از مهمترین تجربه‌ها و مسائل زندگی انسانی است. عشق از معدود ارزش‌های غایی است که انسانها به خاطر آن میمیرند و میکشند. عشق با زندگی انسان گره خورده است. از دشواریهای بررسی این مفهوم کاربرد گسترده‌ی آن است: از جوانی که بر صورت معشوقش به خاطر اینکه از او در خواستگاری جواب رد شنیده و اسید پاشیده است تا حافظ و مولوی که همه خود را عاشق می‌نامیدند. شاید بسیاری از فلاسفه معتقد باشند که این فقط یک اشتراک لفظی است و مثل کلمه (شیر) است که هم شیر آشامیدنی را شیر میگوییم، هم شیر درنده جنگل را و هم آن وسیله‌ای که از آن آب بیرون می‌آید. اما باز این سؤال مطرح است که چرا بین این مفاهیم اشتراک لفظی وجود دارد؟ این موضوع در زبان فارسی قابل بررسی است که چرا به سه چیز که ارتباطی باهم ندارند شیر میگوییم. بین این سه واژه ارتباط منطقی وجود ندارد و از این رو اشتراک لفظی است، اما ارتباط روانشناختی و زبان شناختی باهم دارند. اگر توجه کرده باشید: شیر آشامیدنی را شیر میگوییم چون مادهای مغذی و قوت بخش است و اگر از آن بخوریم مثل شیر، قوی میشویم. به شیری که از آن آب می‌آید شیر میگوییم زیرا زمانی که تازه آب آشامیدنی لوله کشی شده بود، شیرهای آب دسته‌هایی بزرگ داشتند که از دور شبیه سر شیر بودند. بنابراین با اینکه به نظر شیر آب، شیر خوراکی، و شیر درنده هیچ ارتباطی با هم ندارند اما به لحاظ زبان شناختی دلایلی هست که در زبان فارسی لفظ شیر به هر سه اینها اطلاق می‌شود. عشق هم بی شباهت به این مثال نیست. اگر آن بیمار روانی را که درواقع دچار جنون عشق شده و همچنین حافظ و مولوی، همه را عاشق می‌نامیم حتماً شباهت و قرابتی بین آنها وجود دارد. سبب اشتراک لفظی این واژه چیست. شاید بتوان ادعا کرد که تجربه‌ی آن جوان اسیدپاش و تجربه‌ی حافظ و مولوی از یک جنس و از یک طیف است و بی وجه نیست که در هر دو تجربه واژه عشق را به کار می‌بریم.

نکته‌ی دیگر اینکه وقتی به ادبیات عرفانی خودمان نگاه می‌کنیم تأکید بسیاری بر تعریف ناپذیر بودن عشق می‌بینیم : عرفا تأکید کرده‌اند که این تجربه بسیار بزرگ و غنی، و فراتر از حد تعریف است. بیش از صدسال پیش که روانشناسان دغدغه‌ی تبدیل روانشناسی به علم را داشتند، به خصوص از اواسط قرن بیستم که ساینتیسیسم و علم پرستی- در سایه پیشرفت چشمگیر علوم پایه- با رشد قابل ملاحظه‌ای روبرو شد، بسیاری از دانشمندان تأکید داشتند که دانش را از ارزش جدا کنند. علم با مباحث ارزشی بیگانه است و بر حقایق عینی متمرکز می‌شود و از آنجا که عشق مفهومی ارزشی و غایت تجربه‌های انسانی است، روانشناسان از نظریه پردازی درباره عشق و دیگر مفاهیم ارزشی ازاین دست اِبا داشتند. به سبب همه‌ی دلایل مذکور، در ادبیات پژوهشی روانشناسی کمتر مطالبی درباره عشق وجود دارد. مگر در سالهای اخیر که بعضی روانشناسان در این مورد به نظریه پردازی و پژوهش پرداختند.

نظریه پردازی روانشناختی در باب عشق خط پایانی است بر فرضیه‌ی تعریف پذیر نبودن عشق. تعریف نکردن عشق، آدمی را که در تمام عمر با عشق در وجوه مختلف آن سروکار دارد، دست خالی و سردرگم باقی می‌گذارد. لازم است تصریح کنم که بسیاری از تجربه‌های انسانی قابل تعریف نیستند و همانطور که نمی‌توان شیرینی، تندی، خشم یا غم را تعریف کرد، ادعای تعریف ناپذیر بودن عشق، بیوجه نیست. اما این همه به این معنا نیست که روانشناسان نباید درباره عشق و تجربه‌هایی ازاین دست نظریه پردازی کنند. عشق بنیادی‌ترین نیاز روانی انسانی است. سازمان روان انسان با عشق رشد می‌کند. این نیاز در فرایند دلبستگی به مادر در آغاز زندگی، آغاز به کامروایی می‌کند، و تا مرگ در دلبستگی به همسر، فرزند، بستگان، دوستان، و آدم‌ها ادامه می‌یابد. در فرایند کامروایی این نیاز، ظرفیت عشق ورزی به دیگری رشد می‌کند. ناکامی در ارضاء این بنیادی‌ترین نیاز انسان گریزناپذیر است و اینجاست که نیاز به عشق، در اثر ارضاء و ناکامی به ظهور دو هیجان بنیادی عشق و خشم می‌انجامد. در معنای دوم عشق یک هیجان است که آن روی سکه آن خشم است و در فرایند کامیابی و ناکامی نیاز به عشق متجلی می‌شود. در منظر سوم، عشق یک خصیصه شخصیتی انسانی است که از طیف خودشیفتگی آغاز و به ظرفیت عشق ورزی می‌انجامد. از مکش آغاز می‌شود و به دَهش می‌رسد. از میل به مهر دیدن آغاز و با میل به مهرورزی دوام می‌یابد. آدم‌ها در سراسر زندگی در این طیف در حال حرکت اند و افتان وخیزان به مکش و دَهش عشق مشغول. عشق در لغت به معنای گذشتن از حد دوستی و کور شدن چشم از دریافت عیب‌های معشوق است.

عشق: آرمانی است که انسان به خاطرش اقدام به بزرگترین فداکاری می‌کند.

اریک سگال : عشق یعنی اینکه هرگز مجبور به غذر خواهی نشوید

شکسپیر: عشق روحی آتشین است

عشق، یک شرایط حدی است که به انسان تلنگر وجودی وارد می‌کند.

عشق، یک تحریف شناختی است

عشق به مثابه یک نیاز

با تولد روانکاوی، فروید(۱۹۰۵)، از مفهوم لیبیدو برای آن دسته گرایش‌ها و تمایلات جنسی استفاده کرد که به شکلی خام و کودکانه از ابتدای تولد فعال اند و در بزرگسالی به تمایلات جنسی بدل می‌شوند. تا سال‌ها در دنیای روانکاوی عشق همان لیبیدو بود و لیبیدو، همان تمایل جنسی یا گرایشی که ارگانیسم‌های زنده به صورت فطری برای جفت گیری و تولیدمثل دارند.

بعد از فروید، از صاحبنظران برجسته این حوزه‌ها باید به جان بالبی اشاره کرد که مفهوم دلبستگی برترین دستاورد فکری اوست. غالب نظریه‌پردازان روانکاوی با این سؤال مواجه شدند: “چرا کودک مادرش را دوست دارد؟ برای فروید، پاسخ این بود: مادر کودک را تغذیه می‌کند، از کودک مراقبت می‌کند، نیازهایش را رفع می‌کند و غیرو. رابطه کودک- مادر از کارکرد ارضاکنندگی مادر منشعب می‌شود و عشق کودک به مادر ناشی از این است که مادر ابزاری برای ارضای لیبیدو و نیازهای ایگو است. اما خط پژوهشی دیگری که بیش از هر چیز، متکی بر مطالعات عینی و روششناسی علمی بود نیز به دنبال پاسخ به پرسش مطرح شده، دست به آزمون جالبی زد. هری هارلو(۱۹۵۸)، ضمن مشاهدات دنباله داری توانست نشان دهد که رابطه‌ی بچه میمون با مادرش صرفاً برمبنای تغذیه و رفع نیازهای جسمی نیست. او در مشاهدات متعدد بچه میمون‌ها را در جوار عروسک هایی که جانشین مادر بودند قرار داد. یکی از عروسک‌ها که به وسیله شیشه شیر متصل به آن وظیفه تغذیه نوزاد را انجام میداد بدنی سیمی و فلزی داشت، و بدن عروسک دیگر (که به منبع شیر متصل نبود و تغذیه نمی‌کرد) با پارچه پوشانده شده بود. علیرغم اینکه بچه میمون برای تغذیه از مادر فلزی استفاده میکرد اما مادر پارچه‌ای را ترجیح میداد. کنترل متغیرهای مختلف (تغییر مزه‌ی شیر و شیرین تر کردن آن و. . . ) نیز درنتیجه تأثیری نداشت: بچه میمون مادر پارچه‌ای را که آسایش تماسی مورد نیاز او را تأمین میکرد، بر مادر سیمی که صرفاً تغذیه میکرد و آسایش تماسی‌ای به همراه نداشت. ترجیح میداد. فقدان تماس با مادر در بچه میمون هایی که به هنگام تولد از مادر جدا شده و صرفاً تغذیه شده بودند با آسیب‌های جدی همراه بود: این میمون‌ها منزوی بودند، از برقراری ارتباط با دیگر میمون‌ها ناتوان بودند، نمی‌توانستند در بزرگسالی از بچه‌های خود مراقبت کنند و نسبت به دیگر میمون‌ها بسیار پرخاشگر بودند بالبی نیز با مشاهدات بسیاری که از بررسی نوجوانان بزهکار و مراکز نگهداری کودک به عمل آورد، به نتایج مشابهی در مورد رابطه کودک و مادر دستیافت، که منجر به ارائه‌ی مفهوم دلبستگی (چسبندگی)شد. این فرایند بین نوزاد انسان و نوزاد دیگر پستانداران یکسان است و در بین دیگر حیوانات کمتر تکامل یافته به شکل نقش پذیری دیده می‌شود. چسبندگی از نیازهای فطری کودک است. نوزاد انسان به صورت فطری برنامه ریزی شده تا به هم نوع خود (مادر یا مراقب جانشین او) بچسبد.

مطالعات بعدی نشان داد که فرایند چسبندگی میتواند اشکال متفاوت داشته باشد اینکه: کودک احساس کند مادر همیشه هست و به هنگام نیاز می‌تواند به او بچسبد یا اینکه مادر در دسترس نیست، می‌تواند استراتژیهای (سبکهای) دلبستگی متفاوتی را سبب شود. اگر مادر دچار اختلالات روانی یا اهمال کار باشد آن وقت است که دلبستگی یا چسبندگی کودک به مادر بدل به نوعی دلبستگی ناایمن می‌شود. کودک در این صورت بازهم به مادر میچسبد، اما این بار چسبندگی توأم با امنیت و آرامش نیست. بذر اختلالات روانی از همین زمان کاشته می‌شود. از دید بالبی این چسبندگی نیازی بنیادین است و کارکرد این نیاز، همان چسبندگی است. به عبارتی چسبندگی نیازی درونی با انگیزه‌ای ذاتی است و علتی خارج از خود ندارد.

مری آینزورت و همکارانش(۱۹۷۸) در آزمایش (موقعیت عجیب) بررسی سبک‌های مختلف دلبستگی پرداختند. این آزمایش از هفت مرحله‌ی سه دقیقه‌ای تشکیل می‌شود و مینیاتوری از جدایی زوج کودک- مادر، واکنش کودک به این فقدان و سپس بازگشت او به دامان مادر و واکنش کودک به این بازگشت است. طی این هفت مرحله مادر، کودک را در اتاقی ناآشنا تنها می‌گذارد و دوباره نزد او بازمی گردد. واکنش کودک به این سناریو سه سبک متفاوت دلبستگی را نشان می‌دهد: در وضعیت ایمن وقتی مادر کودک را ترک می‌کند، کودک احساس ناایمنی می‌کند، مادر بازمی گردد و ناایمنی فروکش می‌کند و کودک می‌تواند از مادرش در این فضای توأم با ناایمنی استفاده کند و آرام شود. زمانی که رابطه مادر و کودک نیاز به چسبندگی و دلبستگی را ارضا نمی‌کند،کودک دو استراتژی برای مواجهه با این موقعیت ناایمن نشان می‌دهد: کودک اجتنابگر از مادر اجتناب می‌کند، رویش را برمی گرداند و وقتی در آغوش مادر است افسرده یا غمگین به نظر میرسد. سبک دیگر دلبستگی دو سوگرا است که در آن کودک هم میخواهد به مادر بچسبد و هم خشمش را بر مادر تخلیه می‌کند، یعنی از رابطه‌ای که با مادر دارد راضی نیست. نوع دیگر دلبستگی دلبستگی آشفته است که به عنوان آسیب زاترین و مختل‌ترین سبک دلبستگی شناخته شده است، حالتی که کودک حتی نمی‌تواند گرایش اجتنابی و دو سوگرا نشان دهد: خشکش میزند، نه به سمت مادر می‌رود و نه از او اجتناب می‌کند و گاهی بی حرکت روی زمین می‌افتد این سبک دلبستگی بستری برای اختلالات وخیم شخصیتی در بزرگسالی فراهم می‌کند در اولین قدم و بر اساس مطالعات در خصوص دلبستگی باید گفت وقتی صحبت از عشق می‌کنیم، درواقع از یک نیاز بنیادین صحبت می‌کنیم. عشق ورزی (انتخاب یک موضوع که معمولاً اولین آن مادراست) نیازی گریزناپذیراست و اگر ارضا نشود به مرگ می‌انجامد. تحقیقات اشپیتز(۱۹۴۵)، نشان داد کودکانی که با محرومیت از مادر (فوت مادر در ابتدای تولد، طرد شدن کودک از جانب مادر، نبود مراقب دائم و). . . مواجه بودند تقریباً بعد از ۳ماه می‌مردند. با استفاده از این یافته‌هاست که اشپیتز نتیجه می‌گیرد: کودک بدون مادر وجود ندارد. به زبان دیگر اگر نیاز به دلبستگی کودک در فضای رابطه‌ای ایمن با مادر ارضا نشود، کودک نمیتواند به حیاتش ادامه دهد. اینجاست که می‌گوییم عشق از نیازهای اساسی و غیرقابل اغماض است. کودک از مراقبش عشق میخواهد و اگر این نیاز تأمین نشود درصورتی که کودک زنده بماند، بروز اختلالات و آسیب‌های روانی گریزناپذیر خواهد بود. به همین دلیل بعضی از محققین معتقدند بیماری روانی چیزی جز بیماری عشق نیست و ناکام ماندن این نیاز در سنین پایین منجر به انواع اختلالات روانی می‌شود. حال که شواهد متعددی در خصوص نیاز به دلبستگی و بنیادین بودن آن را بررسی کردیم، باید دید این نیاز بنیادین چگونه در طول زندگی متحول می‌شود. مشخصات رابطه‌ای که نیاز به عشق را ارضاء می‌کند. قبل از اینکه درباره فرایند تحول صحبت کنیم، باید به چند سؤال پاسخ دهیم: مشخصات رابطه‌ای که دلبستگی ایمن را چه در نوزاد و چه در فرد بزرگسال حاصل می‌کند چیست؟ چه شکلی از رابطه می‌تواند نیاز به عشق ورزی را برآورده کند؟ اولین نکته صمیمیت است. صمیمیت یعنی اینکه مادر بتواند در رابطه با کودک، به احساسات خود و کودکش نزدیک شود و آنها را طرد یا انکار نکند. گاهی مادر تحمل گریه یا خشم کودک را ندارد و به هر شکلی (آگاهانه و ناآگاهانه) تجربه عصبانیت یا تجربه غمگین شدن کودک را سد می‌کند. این امر مانع رابطه‌ی صمیمی مادر و کودک است. مادری که در ابراز احساساتش به کودک خود مشکل دارد، یکی از مهمترین مؤلفه‌های رابطه متقابل را نادیده می‌گیرد. نکته دیگر صراحت یا شفافیت است. اینکه چقدر رابطه‌ی صمیمی من با فرزندم شفاف است؟ چقدر می‌توانم موضع و احساس خود را به شکلی واضح و شفاف به طرف مقابل منتقل کنم؟ هر چه شفافیت بیشتر باشد، به لحاظ روانشناختی فرد بیشتر از این رابطه منتفع می‌شود. مؤلفه‌ی دیگر حفظ حریم رابطه و آزادی دادن است. خیلی از اوقات ممکن است والد از واکنش کودک عصبانی شود ولی در آن وضعیت به خود اجازه ندهد که به کودک فحاشی کند یا او را مورد ضرب و شتم قرار دهد. به عبارتی والد به خود اجازه‌ی هر کاری نمی‌دهد. حرمت نگه داشتن در رابطه یعنی: چقدر نسبت به وضعیت جسمی، روانی و رشد این کودک یا آن فرد دغدغه دارم؟ چقدر به طرف مقابل آزادی می‌دهم تا آن طور که می‌خواهد در رابطه رفتار کند؟ مؤلفه‌ی دیگر رابطه تماس فیزیکی است که الزاماً ماهیت جنسی ندارد. مثل در آغوش کشیده شدن کودک توسط مادر و. . . . در چنین رابطه‌ای نیاز فرد به عشق، یا به زبان بالبی به چسبندگی و دلبستگی ارضا می‌شود و فرد از عشق پر می‌شود. درنهایت، مراقبت آخرین مؤلفه‌ی رابطه‌ی عاشقانه است. توجه به نیازهای فرد مقابل و تلاش در جهت ارضای آنها و حمایت از آسیب در شرایط تهدیدآمیز از مشخصه‌های رابطه‌ی ایمن و عاشقانه‌ای است که وجود فرد را لبریز از عشق می‌کند. جمع تمام این مؤلفه‌ها (صمیمیت، شفافیت، حرمت و آزادی، تماس جسمانی، و مراقبت) در یک رابطه نادر است. باید پذیرفت که عشق عمده‌ترین نیاز انسان است، اما معمولاً این نیاز به قدر کافی ارضا نمی‌شود و عجیب نیست که بخش عمده‌ای از تلاش‌های افراد در طول زندگی معطوف به به دست آوردن عشق می‌شود. در بسیاری از موارد افراد به دلیل فقدان تجربه‌ی رابطه‌ای رضایت بخش، از تعاملی رضایتبخش در روابط بعدی خود ناتوان اند، موضوعی که بیش از هر جا در رابطه‌ی زوجین ناسازگار به چشم می‌آید. عشق اصلی‌ترین نیاز انسانی و سازنده‌ی اصلی سازمان روانی و قوام دهنده‌ی آن است. از اینجاست که فهم چگونگی پرورش ظرفیت عشق ورزی اهمیت می‌یابد و شاید ازاین روست که عرفای ما تا این حد از عشق صحبت کرده‌اند. سنایی می‌گوید: “عشق آمدنی بود نه آموختنی، و از طرف دیگر ملک الشعرای بهار می‌گوید: “فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ.

فرهنگ ما پر از تمثیلات و نکته‌هایی در باب ماهیت دفعی عشق و اشراق ناگهانی آن است. در زندگی مواقعی هست که در معرض فضاها یا تجربه‌هایی خاص قرار می‌گیریم و در یک لحظه مملو از عشق می‌شویم. ولی غالباً اینقدر خوشبخت نیستیم که فرد یا موقعیتی در زندگی ما قرار بگیرد و این همه عشق داشته باشد و بتواند ما را پر کند. اولین قدم برای اینکه بتوانیم عشق را در خود پرورش دهیم و این نیاز را در خود و اطرافیانمان ارضا کنیم، این است که بدانیم چگونه عشق از ابتدای حیات ما پرورش می‌یابد. برای این امر باید هیجانات همراه با عشق را نیز مورد مداقه‌ی بیشتر قرار داد.

عشق به مثابه یک هیجان

از ابتدای تولد عشق و خشم پا به پای هم حضور دارند. وقتی مادر در برآوردن نیازهای کودک ناتوان باشد کودک اعتراض می‌کند. چون عاشق مادر است و پرخاشگری او منبعث از همین عشق ناکام مانده است. این امر می‌تواند به الگویی از عشق ناسالم در بزرگسالی بی انجامد. از مشکلاتی که در عشق ناسالم وجود دارد دسترس ناپذیری است. مثلاً فرد، کسی را برای ازدواج انتخاب می‌کند که دست نیافتنی است یا محبتی از طرف فرد مقابل به او نمی‌رسد. فردی که از سلامت نسبی روانی برخوردار است موضوعی قابل دسترس را برای عشق ورزی انتخاب می‌کند. معمولاً افرادی که برای عشق ورزی گزینه‌هایی دست نیافتنی برمی گزینند، همان هایی هستند که درگذشته از مراقبانشان عشقی اصیل دریافت نکرده‌اند. گویی یاد گرفته‌اند “موضوع عشق ورزی من موضوعی است که مرا از عشق و محبت سیراب نمی‌کند” و ناخودآگاه به دنبال افرادی می‌گردند که درنهایت آن محبت را که می‌خواهند، به آنها نمی‌دهند. از اینجاست که عشق با خشونت و غیظ همراه است. تجربه ی”ساحت جنسی” (به معنای عام آن و از دید روانپویشی) حاصل برآورده شدن نیاز به عشق ورزی است، تجربه‌ای که به زعم قدما حاصل جنبش قوه‌ی شهویه است. از دید روانکاوی تمام خواسته‌ها برآمده از دو هیجان بنیادی است که با نیاز به عشق ورزی همبسته‌اند: هنگامی که به شدت می‌خواهید به موضوع عشقتان بچسبید و عشق را به مثابه یک هیجان تجربه کنید (مثل نوزادی که میخواهد به مادرش بچسبد)، و به دلایلی این چسبندگی محقق نشود، قوه‌ی غضبیه (پرخاشگری) بیدار می‌شود. خشم و عشق پهلو به پهلوی یکدیگر در ما وجود دارند. این دو رانه (قوه‌ی شهویه و غضبیه) در هم تنیده‌اند و بسیاری از محققین معتقدند که در آغاز زندگی و تحول، این دو در حقیقت یکی هستند و از هم متمایز نشده‌اند. این دو همایند یکدیگرند. اگر نیاز به عشق ورزی از ابتدای نوزادی برآورده نشده باشد و این دو قوه کماکان ممزوج باشند، تمایلات جنسی و خشونت در بزرگسالی هم مخلوط باقی می‌مانند. در اینجاست که آسیبهای شدید روانی- جسمی و آزارگری و آزار خواهی جنسی، به شکلی مهارناپذیر و یا مهارپذیر به عنوان اختلال وخیم مشاهده می‌شوند. متجاوزین جنسی بیمارانی هستند که در مراحل ابتدایی تحول روانی با آسیب‌های جدی مواجه شده‌اند و جنسیت و مسائل جنسی نزد این دسته از بیماران با خشونت مخلوط شده است. درنتیجه خشونت این افراد در بستری جنسی بروز می‌کند. آزارگری و آزارخواهی دو روی یک سکه‌اند و غالباً همزمان باهم وجود دارند. اختلاط این دو گرایش و مهارناپذیریشان نشان از آن عشق ارضا نشده به عنوان یک نیاز دارد. همانطور که سلول‌های عصبی و پوستی در دوره‌ی جنینی از یک دسته سلول منشعب میشوند. جنسیت و خشونت نیز از یک جا ریشه می‌گیرند. اگر نیاز به محبت، دلبستگی، و عشق در کودک برآورده شود، این دو مقوله‌ی هیجانی در سیر تحول از هم جدا و متمایز می‌شوند. در این وضعیت، دیگر تمایلات جنسی به هنگام خشم، و برعکس، برانگیخته نمی‌شود و این دو کارکردی متمایز می‌یابند.

تمایلات جنسی خمیرمایه‌ی ظرفیت عشق ورزی اند و خشونت، خمیرمایه‌ی قدرت و قاطعیت. در اینجاست که قوه‌ی غضبیه به خشم سالم و قوه‌ی شهویه به مهر و شفقت ارتقا می‌یابد.

این گمان رایج است که خشم هیجان ناپسندی است و همواره بد است. اما اگر افراد نتوانند عصبانی شوند زندگی انسانی مختل می‌شود. عصبانیت مفید است، به شرط آنکه مورداستفاده‌ی سازنده قرار گیرد (و این به فرایند تمایز و رشد خشونت درونی از آغاز کودکی وابسته است. هم جهت با تحول و دگردیسی پرخاشگری، قوه‌ی شهویه نیز تبدیل به مهروزی می‌شود. یعنی تمایلاتی که از دید روانکاوی ماهیت جنسی کودکانه داشت بدل به مهرورزی، همدلی، درک خود، خود را به جای دیگران گذاشتن و درنهایت شفقت می‌شود. این دو کارکرد حیاتی در اثر ارضای نیاز به عشق ورزی در فرایند دلبستگی شکل می‌گیرند و رشد می‌کنند. در کنار خشم، غیظ نیز هیجان همبسته دیگری با خشم وعشق است. در خشم عادی و سازنده که در سایه‌ی ناکامی به وجود می‌آید، فرد با حد و حدود گذاشتن برای دیگران از خود محافظت می‌کند. در غیظ هدف نه ایجاد حد و حدود  بلکه نابودی عامل آسیب و انتقام است.

غیظ ناشی از ناکام ماندن نیاز به عشق ورزی، ماهیتی خودشیفته دارد. دو هیجان وابسته به نیاز به عشق انعکاسی از خودشیفتگی فطری و گریزناپذیر انسان هستند. انسان به صورت فطری گرایش دارد که محبت ببیند و اگر محبت نبیند با خشم و خشونت طرف مقابل را وادار به محبت می‌کند و وقتی محبت ببیند، در مقابل محبت نیز می‌ورزد. اما اگر ناکامی در عشق به محرومیت از عشق بینجامد، آنگاه خشم به غیظ بدل می‌شود و هدف نابودی منبع عشقی است که به منبع آسیب بدل شده است. این فرایند اصالتاً ماهیتی خودشیفته دارد. برای همین اگر بخواهیم به فرایند تحول عشق ورزی توجه کنیم، باید ببینیم این خودشیفتگی از ابتدای تولد تا بزرگسالی چگونه رشد می‌کند.

عشق به مثابه یک خصیصه شخصیتی

خودشیفتگی و نیاز به عشق ورزی داستان نارسیسوس از اسطوره‌های یونان باستان است. معادل دقیق کلمه “نارسیسوس” یا همان نرگس، گلی است که در کنار مرداب رشد می‌کند و گویی عکس خود را در مرداب میبیند. نارسیسوس پسری خوش سیما بود که تصادفاً خود را در آب دید و عاشق خودش شد، در آب پرید تا در آغوش خود فرو رود و طبعاً غرق شد! پیام اسطوره واضح است: اگر در پی ارضای تمایلات خودخواهانه خود باشید هلاک خواهید شد.

با توجه به این توضیحات بدیهی است که خودشیفتگی طبیعی و گریزناپذیر و محصول مکش ناشی از نیاز به مهر و عشق است. فرد در صورتی ظرفیت عشق ورزی می‌یابد که این خودشیفتگی بدوی ارضا شده باشد. در ذهن کودک، پدر و مادر به وجود آمده‌اند تا به او مهر بورزند و خدمت کنند. به تعبیر کوهات (۲۰۱۳ ) والدین نخستین موضوع-خود کودک اند: گویی نوزاد محور خلقت است. همه چیز برای او آمده و این دو موجود (والدین) هم برای خدمت به او به وجود آمده‌اند. همه‌ی ما به نوعی این واقعیت را پذیرفته‌ایم که خودشیفتگی اگر متناسب با سن نباشد، صفت ناپسندی است. از کودک سه ساله توقع نداریم که خودخواه نباشد. کودک به شکلی کاملاً خودخواهانه احساس می‌کند پدر و مادر هم ابزار رفع نیازهای او هستند و هم این قدرت را دارند که تمام مشکلات و نیازهای او را حل کنند. کودک این توهم را دارد که والدینش حلال همه مشکلات اند، فکر می‌کند محور خانواده است و پدر و مادر تماماً در خدمت او هستند. پدر و مادر نیز طوری رفتار می‌کنند که انگار برای خدمت به کودک آفریده شده‌اند و از اینجاست که خودشیفتگی بدوی رشد می‌کند و ارضا می‌شود. در این فضای خودشیفته توهم خودبزرگ بینی و آرمانی سازی والدین در کودک رشد می‌کند، و در این فضا توقعات و نیازهای نارسیستیک متجلی می‌شوند. هرچه کودک بزرگتر می‌شود والدین بیشتر خواسته‌های خودشیفته‌ی او را ناکام می‌گذارند. پدر و مادر سالم به شکلی متعادل و معقول این تمایلات را سد می‌کنند. در این حالت در کودک خشم و غیظ تولید می‌شود و پدر و مادر با همدلی در برابر این هیجانات واکنش نشان می‌دهند و آنها را مدیریت می‌کنند و در این فرایند، ظرفیت تحمل، شناخت، و مدیریت این هیجانات در کودک رشد می‌کند. اما اگر والدین از سلامت روان کافی برخوردار نباشند و خود به اندازه‌ی کافی عشق نگرفته باشند، ممکن است برخورد خشنی با نیازهای نارسیستیک کودک داشته باشند. در این فضا فراموش نکنید مادری که ابداً خودخواهی کودک را ناکام نکند نیز آینده‌ی فرزندش را به مخاطره می‌اندازد زیرا ظرفیت قهر و عشق هر دو در کودک باید رشد کند.

بیایید گفتگوی مادر سالم با کودک خودشیفته را بررسی کنیم: کودکی را تصور کنید که با پرخاشگری می‌گوید: “من این غذا را نمی‌خواهم! این غذا را دوست ندارم! “مادر سالم می‌گوید: “عزیزم، من خسته بودم و وقت نکردم، بعضی بچه‌ها همین غذایی که تو می‌خوری را هم ندارند، همیشه خدا را به خاطر نعمت هایی که به تو داده شکر کن”. کودک می‌گوید: “نمی خواهم” و قاشقش را پرت می‌کند. مادر می‌گوید: “این چه حرکتیه، برو قاشقت را بردار و غذات را بخور. . . دیگر بزرگ شدی. . . “. در این مکالمه مادر کودک را ترغیب می‌کند که غذایش را بخورد. باز اگر کودک ادامه داد، مادر می‌گوید: “آدم که اینقدر برای غذا بدخلقی نمی‌کنه، حالا این غذا را بخور، برای شام غذایی را که دوست داری درست می‌کنم”. مادر پیوسته با کودک مذاکره می‌کند تا کودک بتواند غیظش را مدیریت کند و از خودخواهی و خودشیفتگی فطری خود بکاهد. با کم کردن ارضای نیازهای خودشیفته به شکلی منظم، نارسیسیزم کودک را با ناکامی بهینه مواجه کرده‌ایم. متعاقباً در سیر تحول کودک، رفتارهای ارضاکنندگی والدین نیز به همین شکل بهینه می‌شود.

به تعبیر وینیکات (۱۹۷۰)، مادر به قدر کافی خوب، برای تحول کودک، از مادر کاملاً خوب بهتر است زیرا مادر به قدر کافی خوب، کودک را ناکام می‌کند. این ناکامی به منزله‌ی ناکام شدن خواسته‌های خودمحورانه و میل به “محور دنیا بودن”کودک است و بین غیظ و مهر او نسبتی متعادل ایجاد می‌کند. اما ناکامی شدید، غیظ شدیدی برمی انگیزد که کودک توان تحمل و مدیریت آن را ندارد و زمینه ساز آسیب‌های روانشناختی بعدی برای او خواهد بود. مهرورزی در قابل ارضای متناسب نیازها، کودک را به تدریج با این واقعیت مواجه می‌کند که مرکز خلقت نیست و امکان ارضای دائمی نیازهای نارسیستیکش نیز وجود ندارد.

کودک به واسطه‌ی این فرایند می‌آموزد که نیازهایش را کنترل و ارضا نشدن را تحمل کند. گویی مادر به این شکل وجه گزنده و مسموم عواطفی چون خشم، غیظ، و گناه کودک را به ذهن خود جذب می‌کند، سم زدایی می‌کند و احساسات کودک را به او بازمی گرداند. در این فرایند ترس کودک از این عواطف زدوده، و قدرت شناخت و تحمل و مدیریت این احساسات در او فزونی می‌یابد.

برای توضیح بیشتر این مثال را در نظر بگیرید: اگر با افرادی که از اختلالات شدید روانی رنج می‌برند مواجه شده باشید انفجارهای خشم را در آنها دیده اید. واکنش اطرافیان معمولاً سرزنش است: “دیدی چه کار کردی؟ پدرت از دست تو سکته کرد و مرد! مادرت دق مرگ شد، و. . . ” این واکنش پیش از آنکه خشم را بیشتر کند،احساس گناه و درنتیجه عذاب وجدان شدیدی ایجاد می‌کند و در عمل فرد را از غیظ و خشمی که تجربه می‌کند می‌ترساند. گویی فرد با خود می‌گوید: “غیظی که درون من وجود دارد پدرم را کشت، من از این غیظی که در درونم است دچار وحشت می‌شوم، ببینید چه می‌کند،” و اینطور می‌آموزد که این غیظ بسیار احساس خطرناکی است. از این پس فرد تمام تلاشش را می‌کند تا دیگر از کوره در نرود: “من عوض شدم، از فردا بدل به آدمی متواضع و سربه زیر می‌شوم، هر اتفاقی بیفتد من سکوت می‌کنم و چیزی نمی‌گویم، چیزی نمی‌گویم، چیزی نمی‌گویم. . . “، تا دوباره آن اتفاقی که نباید بیفتد می‌افتد و انفجار غیظ رخ می‌دهد.

این جملات را از افرادی که دچار اختلالات روانی هستند زیاد می‌شنویم. می‌خواهد تغییر کنند ولی متأسفانه تغییری ایجاد نمی‌شود. “دیگر چیزی نمی‌گویم،” یعنی از تجربه‌ی غیظ می‌گریزم و خشمم را سرکوب و یا از آن اجتناب می‌کنم. سرکوب و اجتناب از این غیظ باعث تکرار دوباره‌ی آن اتفاق می‌شود. تصور نکنید کودک دوساله از بزرگسال بیست وچندساله غیظ کمتری دارد. برعکس،کودک غیظ بیشتری تجربه می‌کند و صرفاً به لحاظ فیزیکی قدرت ابراز آن را ندارد، وگرنه اگر می‌توانست دست به هر کاری می‌زند. خشونت و غیظ کودک می‌تواند بسیار بدوی و شدید باشد و احساس گناه نیز بدوی و ناپخته؛ احساس گناهی که بیشتر از ترس تغذیه می‌کند تا عشق و همدلی، چراکه عشق ورزی در او آنچنان رشد نکرده است.

کودک خشمگینی را فرض کنید که در آغوش مادر است، خصمانه به مادر نگاه می‌کند و با دست ضعیف و ناتوانش به صورت مادر سیلی می‌زند. مادر متوجه غیظ و خصومت نهفته در کودک می‌شود. مادر سالم اعتراض می‌کند اما در چهره اش شوخ طبعی وجود دارد. مادر می‌داند که کودک، کودک است. پس با خوشحالی او را در آغوش می‌گیرد و نوازش می‌کند و می‌گوید: “بیا باهم دوست باشیم”. حال مادر دوباره خوب است و دوباره با کودک بازی می‌کند. درواقع مادر به کودک می‌گوید: “خشم تو آسیبی به من نرساند، خشم چیز خطرناکی نیست و من از آن نمی‌ترسم، تو هم از خشم خود نترس و یاد بگیر آن را بشناسی، مدیریت کنی، و از آن در زندگی استفاده سازنده کنی”. اگر کودک از این غیظ نترسد می‌تواند به آن نزدیک شود و مدیریت آن را بیاموزد.

بیون(۱۹۹۴)، اصطلاح متابولیسم احساسات را به این معنا به کار می‌برد. مادر می‌تواند خشم را پردازش کند، در درونش به عمل بیاورد و درنهایت آن را مدیریت کند. چنین کودکی به هنگام تجربه خشم در بزرگسالی دست به هر کاری نمی‌زند و می‌تواند خشم خود را لمس و مدیریت کند. از اینجاست که می‌گوییم مادر از احساسات”سم زدایی” می‌کند و این از مهمترین، زیباترین، و مفیدترین دستاوردهای رابطه‌ی کودک با مادر در مقام اولین مراقب است. مادر سم هیجانات را می‌گیرد و آنها را دوباره به کودک بازمی گرداند. سم هیجانات چیزی نیست جز اضطراب و دفاع، جز ترس از هیجان و ناتوانی تحمل آن. کودک میفهمد که هیجانات منفی نه تنها بد نیستند که از ابزارهای مفید زندگی اند. چه خوب است وقتی فرزندانمان عصبانی می‌شوند بگوییم: “چقدر خوشحالم که عصبانی شدی، چقدر خوب عصبانی می‌شوی! وقتی عصبانی می‌شوی چقدر حرفت را با شفافیت می‌زنی! من از این موضوع لذت بردم!”. خشم نوعی انرژی است و اگر بیدار شود بروز رفتارهایی با سطح انرژی بالاتر (بلندتر صحبت کردن، تحرک بیشتر و. . . ) در آن غیرطبیعی نیست. کسی که عصبانی می‌شود باید صدایش را بالا ببرد، اما طبیعی نیست که مثلاً فحاشی یا زدوخورد کند، زیرا خشم علامت رابطه مندی “من” با دیگری است. خشم بیدار می‌شود تا کاری کنم که به دیگری بفهمانم چرا از او خشمگینم، تا او بفهمد کدام رفتارش را نمی‌پسندم و دوباره آن رفتار را تکرار نکند. چون من دوستش دارم و نمی‌خواهم ارتباطم با او از بین برود از دست او خشمگین می‌شوم.

اگر از این انرژی برای فحاشی و زدوخورد استفاده کنیم، دیگری متوجه نمی‌شود چرا از او عصبانی هستیم و بُعد ارتباطی هیجانی که تجربه می‌کنیم ناکام می‌ماند. عصبانیت باید منجر به کلامی بلند، قاطع، شفاف و محکم شود تا دیگری بفهمد چرا عصبانی هستیم. کودکی که اینطور عصبانی شدن را آموخته در موقعیت‌های دیگر نیز همین طور عصبانی می‌شود. گاهی اوقات می‌بینیم که مثلاً همکلاسی کودک در مدرسه، عینک او را شکسته است. بعد به عنوان والد می‌پرسیم: “تو چه کار کردی؟” کودک می‌گوید: “گریه کردم” و ما می‌گوییم: ” فردا عینکش را می‌شکنی! دوست ندارم پسر بی دست و پایی داشته باشم، یعنی کودک را به تخلیه خشونت ترغیب می‌کنیم. یا می‌گوییم: “اشکالی ندارد، چیزی نشده، خودم فردا می‌آیم و مسئله را حل می‌کنم”. در اینجا نیز کودک استفاده سازنده از خشم را نمی‌آموزد. بهتر است بگوییم: “چرا اعتراض نکردی؟ چرا پیش ناظم مدرسه نرفتی؟ فردا این کار را می‌کنی و بعد از این که با ناظم صحبت کردی، نتیجه را به من می‌گویی. اگر نتیجه نگرفتی خودم می‌آیم و با مدیرتان صحبت می‌کنم”. همه این مداخلات از غیظ کودک سم زدایی می‌کنند.

در اینجا مادر کار دیگری نیز می‌کند که اصطلاحاً به آن ذهنی سازی می‌گوییم. مادر به محض مشاهده‌ی تجربه‌های هیجانی کودک بر آن تجربه‌ی هیجانی برچسب می‌زند. مثلاً می‌گوید: “تو ناراحتی؟”یا “از دستش عصبانی شدی؟”. مادر با این کار تلویحاً ذهن کودک را برای خود او معنا می‌کند. ذهنی سازی به کودک کمک می‌کند تا خود، نیازها، احساسات، افکار، و رفتارهایش را بشناسد. مادر اولین کسی است که در ارتباط با کودک، برای او چنین نقشی ایفا می‌کند. این سازوکار در فضایی از صمیمیت، شفافیت، درک احساسی و فکری، حرمت نگه داشتن، مراقبت مثبت و منفی، آزادی، و تماس و نزدیکی فیزیکی رخ می‌دهد.

پس دو فرایند، خودشیفتگی ذاتی کودک را کم می‌کنند: اولی سم زدایی از هیجانات منفی است و دیگری ذهنی سازی. مادر ذهن فرزندش را می‌سازد. اگر کودک از مغز سالم برخوردار باشد (دچار آسیب‌های تحلیل برنده مغز یا اختلالاتی مثل اتیسم، آسپرگر و. . . نباشد) و مادر نیز از سلامت نسبی روانی برخوردار باشد، این فرایند تحولی به صورت طبیعی رخ می‌دهد.

درمجموع، عشق به عنوان یک تجربه قابل تعریف و توصیف است. عشق مهمترین تجربه‌ی انسانی است زیرا هم با زندگی روزمره‌ی ما عجین است و هم ارزشی غایی است. اما طیف کاربرد این واژه در زندگی روزمره بسیار گسترده است، از بیمار روانی اسیدپاش تا عرفای تراز اول فرهنگمان، همه را عاشق می‌نامیم. نسبتی بین این دو هست: هر دو درگیر یک نیازند و آن نیاز به عشق است. انسان موجودی عاشق است. دوست دارد دوست داشته شود و وقتی از عشق پر شد، دوست دارد که دوست هم بدارد. اتفاق جالب این است که با عشق دادن و عشق گرفتن، عشق افزونتر می‌شود، الگوی تحول این پدیده به نارسیسیزم فطری ما بازمی گردد. انسان فطرتاً از روزی که به دنیا می‌آید عشق خوار است. روح انسانی عشق می‌خواهد و تجارب انسان‌ها در طول تاریخ نشان می‌دهد که ذهن ما عشق می‌خورد و در این صورت رشد می‌کند در مسیر این تحول دو واقعه رخ می‌دهد: اول اینکه مادر نمی‌تواند همیشه در خدمت کودک باشد و نیازهای او را ارضا کند. مادر کاملاً خوب وجود ندارد و مادر الزاماً کودک را ناکام می‌کند و کودک ناکام با محدودیت‌های واقعیت روبرو و دستخوش تجربه‌ی خشم و غیظ می‌شود. مادر از این غیظ سم زدایی می‌کند و آن را با واقعیت مواجه می‌کند، گویی به کودک می‌آموزد: برای اینکه عشق پایدار بگیری باید بتوانی نبود عشق را تحمل کنی. به این شکل فرایند خودشیفتگی دائماً دگردیسی می‌یابد و فرد از این طریق به انسانی سالم بدل می‌گردد که در بزرگسالی ظرفیت عشق ورزی دارد و می‌تواند در رابطه‌ی عاشقانه به طور نسبی عشق ردوبدل کند تا این رابطه به شکلی سالم و طبیعی ادامه یابد. اما فرایند رشد عشق به اینجا ختم نمی‌شود.

می‌توان قاطعانه و با اطمینان گفت هیچ موجود انسانی در اثر محبت دیدن ضایع نمی‌شود و محبت زیاد به ناتوانی و توقعات کاذب نمی‌انجامد (به عبارتی بچه در اثر محبت لوس نمی‌شود. ) هرچه به فرزندتان عشق بیشتری بدهید، ساختمان روان کودک محکمتر و سالمتر شکل می‌گیرد. باید بدانیم که عشق ورزیدن به معنای ارضای تمام نیازها و لوس کردن کودک نیست بلکه برعکس، برآورده کردن نیازهای کاذب، ضد عشق و کشنده‌ی استقلال و فردیت کودک است. همانطور که تا اینجا دیدیم هیچ وقت هیچکس از عشق زیادی که می‌گیرد آسیب نمی‌بیند. پدر و مادری که فرزندشان را لوس می‌کنند، درواقع آزادی کودک را محدود می‌کنند. در ظاهر به کودک محبت می‌کنند اما با این کار کودک را کنترل کرده و عملاً آزادی او را محدود می‌سازند. در چنین فضایی عشقی به کودک داده نمی‌شود.

یک مثال ساده موضوع را روشن می‌کند: کودک ۹ساله‌ای را فرض کنید که نمی‌خواهد به مدرسه برود. آیا مادری که می‌گوید: “اشکالی ندارد، لازم نیست به مدرسه برو!”. کودکش را دوست دارد؟ اگر به کودک عشق اصیل و واقعی داشته باشید وقتی نمی‌خواهد به مدرسه برود کمکش می‌کنید تا به مدرسه برود. اگر واقعاً عاشق فرزندتان نباشید درنتیجه هر خواسته‌ای را بی حساب وکتاب ارضا می‌کنید و به جای عشق ورزی به کودک، فرایند رشد اجتماعی، تفرد و کنترل خود را در او مختل می‌کنید. کودکان به نظم نیاز دارند. ناکامی بهینه با شروع زندگی آغاز می‌شود. از ابتدای تولد و از لحظه‌ای که مادر برای شیردهی به کودک آماده می‌شود،کودک باید به تعویق افتادن ارضای نیازهایش را برای چند ثانیه تا چند دقیقه تحمل کند. این ناکامی بهینه و طبیعی است. مادر توانایی بی حد و حصر برای ارضای آنی تمام نیازهای کودک را ندارد. مادر تمام تلاشش را می‌کند و با این همه مادری کاملاً خوب نمی‌شود، او “به قدر کافی خوب” است و همین “به قدر کافی خوب” بودن عامل ناکامی بهینه است. ناکامی بهینه به معنی زجر دادن کودک نیست. مادر کاری را که باید انجام دهد، انجام می‌دهد اما ازآنجاکه توانش محدود است، ناکامی و عدم ارضای همه‌ی نیازها گریزناپذیر است. نباید نگران ناکامی بهینه بود. والدین معمولاً در سنین بالاتر( ۷، ۶سالگی به بعد) به سبب مشکلات شخصی خود، ناکامی بهینه کودک را متوقف می‌کنند و درنتیجه رشد کودک نیز مختل می‌شود. گاهی اوقات آزاد گذاشتن و ارضای تمام خواسته‌ها نوعی بی توجهی است. مثلاً کودک را آزاد می‌گذارید ولی درواقع کودک را رها و نسبت به اوکوتاهی کرده اید. برای تصمیم گیری در چنین موقعیت هایی هیچ کلیشه و فرمول مشخصی وجود ندارد. اگر واقع بینی در والدین رشد کرده باشد فرایند ارتباط والد و کودک، رفتار مراقبت و آزاد گذاشتن را مدیریت می‌کند. مادری که از واکنش‌های هیجانی فرزندش مستأصل می‌شود نمونه‌ی رایجی است: کودک ناراحت می‌شود و گریه می‌کند، مادر از دیدن گریه‌ی کودک به شدت می‌ترسد و کودک را تحت حمایت خود قرار می‌دهد و گریه کردن او را متوقف می‌کند. هدف مادر در این تعامل نه کمک به کودک،که کم کردن از ترس و اضطراب خود در مواجهه با گریه کودک است. در چنین تعاملی مادر به سبب ظرفیت هیجانی محدود خود فرصت پردازش هیجان مذکور (درد، غم، خشم و). . . را از کودک سلب می‌کند. گویی نمی‌گذارد کودک تجربه‌ی احساسی کاملی از این لحظه داشته باشد. شاید بهتر باشد برای تصمیم گیری در این موارد به تجربه و عقل سلیم اعتماد کرد و فضا را برای ارائه بازخورد باز گذاشت تا بتوان مشکلات احتمالی رابطه را برطرف کرد. افرادی که در کودکی از شرایط تسهیل کننده‌ی پردازش کامل عواطف برخوردار بودند، در بزرگسالی نیز ظرفیت بیشتری برای مواجه شدن با مسائل و مشکلات زندگی دارند.

کودک دیر یا زود ناکام می‌شود، در او غیظ ایجاد می‌شود، با مهر و مراقبت والدین مواجه می‌شود و ظرفیت مهرورزی پیدا می‌کند. مادر در این فرایند هیجانات را سم زدایی می‌کند و به آنها برچسب می‌زند و این گونه به کودک کمک می‌کند تا هیجانات خود را مدیریت کند. مسئله اینجاست که کودک از کسانی غیظ به دل دارد که به شدت به آنها دلبستگی دارد. زیرا والدین منبع تغذیه نیاز روانی کودک به عشق هستند. تعارض بین غیظ و مهر به موضوعی واحد دیالکتیک غیظ و مهر را می‌سازد، فرایندی که حاصل آن احساس گناه است. احساس گناه یعنی پشیمانی از آن نیت احساس، یا رفتاری که من نسبت به کسی داشتم که دوستش دارم. برخی از محققین معتقدند احساس گناه دردناکترین و سختترین احساسی است که آدمی می‌تواند تجربه کند. تجارب رابطه با مادر به قدر کافی خوب باعث متناسب و متعادل شدن احساس غیظ و به تبع آن احساس گناه می‌شوند.

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “روانشناسی عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امتیازات کاربران

میانگین امتیازات کاربران به ویژگی های محصول
0 امتیاز 5 ستاره
0 امتیاز 4 ستاره
0 امتیاز 3 ستاره
0 امتیاز 2 ستاره
0 امتیاز 1 ستاره

پرسش و پاسخ

برای ارسال پرسش یا پاسخ باید در سایت وارد شوید. ورود به حساب کاربری
لطفا متن پرسش/پاسخ خود را وارد کنید

اطلاعات فروشنده

  • فروشنده: 1001packi
  • هنوز امتیازی دریافت نکرده است.