اشتراک گریت (قدرت اشتیاق و استقامت) (GRIT=The power of passion and perseverance)

بستن

گریت (قدرت اشتیاق و استقامت) (GRIT=The power of passion and perseverance)

No English Name Available
میانگین امتیاز کاربران : 0 / از 5

ویژگی های محصول

    اطلاعات محصول

    • ارسال با پیک و یا پست
    • قیمت : 46,000تومان
    توضیحات کوتاه

    گریت (قدرت اشتیاق و استقامت) (GRIT=The power of passion and perseverance)

    مقدمه

    در طول دوران کودکی­ام، کلمه نابغه را بسیار می­شنیدم. همیشه پدرم بود که این موضوع را پیش می­کشید. او همیشه علاقه داشت که بدون هیچ مقدمه­ای در حین صرف شام، پخش آگهی­های بازرگانی فیلم قایق عشق و یا هنگامی که روی مبل راحتی سرگرم خواندن روزنامه وال استریت بود به من بگوید که "می­دونی، تو اصلاً نابغه نیستی". به یاد ندارم که چه پاسخی می­دادم. شاید اصلاً وانمود می­کردم که نشنیده­ام. نبوغ، استعداد و اینکه چه کسی بیشتر از دیگری این ویژگی ها را داشت، جزء دغدغه­های همیشگی ذهن پدرم بود. او بشدت نگران میزان هوش خود و حتی خانواده­اش بود. مشکل پدرم فقط من نبودم، او حتی معتقد بود که برادر و خواهرم هم نابغه نیستند. طبق معیار او، هیچ­یک از ما به نبوغ اینشتین نمی­رسیدیم. ظاهراً، این موضوع او را به شدت ناامید می­کرد؛ زیرا نگران بود که این مانع فکری (نابغه نبودن) در دستیابی ما به اهداف زندگی مان محدودیت ایجاد کند. دو سال پیش، آنقدر خوش شانس بودم که کمک هزینه تحصیلی مک آرتور-که بعضی اوقات به جایزه نبوغ معروف است- به من اهدا شد. شما برای دریافت مک ارتور درخواست نمی دهید و یا از دوستان و همکارانتان نمی خواهید که به عنوان نامزد آن جایزه در نظر گرفته شوید. بلکه، کمیته­ای ناشناس شامل از افراد برتر در حیطه کاری­تان تصمیم می­گیرد که  شما در حال انجام فعالیتی مهم و خلاقانه هستید. هنگامی که طی تماسی غیرمنتظره این خبر به من داده شد، اولین واکنش­ام تشکر و حیرت­زدگی بود. سپس به یاد گفته­ها و تشخیص­های ناسنجیده پدرم درباره توانایی فکری­ام افتادم. او اشتباه نمی­کرد: من مک آرتور را به این دلیل که از همکاران روان‎شناس خود بسیار بهتر بودم دریافت نکردم. در واقع او به سؤال اشتباه (آیا او نابغه است) پاسخی درست (نه او نیست) داده بود. از تماس مک آرتور تا اعلام رسمی آن یک ماه فرصت وجود داشت. به جز همسرم اجازه نداشتم که این موضوع را با فرد دیگری در میان بگذارم. این موضوع فرصت فکر کردن به این تناقض را به من داد که دختری که مرتب به او می­گفتند: نابغه نیستی، بالاخره برای اثبات نابغه بودن جایزه­ای را از آن خود می­کند. جایزه به این دلیل به او تعلق می­گیرد که دریافته است آنچه ما نهایتا به آن دست می­یابیم ممکن است بیشتر به علاقه و پشتکار وابسته باشد تا استعداد ذاتی! او تا آن زمان مدارکی را از چندین مدرسه کاملا سخت گیر اخذ کرده بود ، اما در سال سوم دبستان نتوانست نمره کافی را برای  ورود به دوره استعدادهای درخشان کسب کند. والدین او مهاجران چینی بودند اما کسی به وی یاد نداده بود چگونه می توان از شر کارهای طاقت فرسا نجات پیدا کرد.   او حتی نمی­توانست یک نت پیانو و یا ویولن بنوازد. صبح روزی که جایزه مک آرتور به طور رسمی اعلام شد، من به سمت منزل پدر و مادرم رفتم. آنها خبر را شنیده بودند، و همینطور چند نفر از فامیل پشت سر هم تماس می گرفتند تا به من تبریک بگویند. بالاخره، هنگامی که تلفن­ها پایان یافت، پدرم رو به من کرد و گفت " به تو افتخار می­کنم". با آنکه جمله­های بسیاری برای پاسخ دادن داشتم، اما فقط گفتم "متشکرم پدر". تلافی کردن گذشته ها منطقی به نظر نمی­رسید. می دونستم که به من افتخار می­کند. با این حال، چیزی در وجودم می خواست به زمانی که دختری جوان بودم، باز گردد. چیزی که الان می دانم را  حتما به پدرم می­گفتم؛ می‎گفتم "پدر، شما می‎گویی که من نابغه نیستم. من بحثی در آن ندارم. شما آدم‎های بسیاری را می­شناسید که از من باهوش­ترند". و می­توانم تصور کنم که او سر خود را به نشانه تأیید تکان می­دهد. " اما بگذارید چیزی به شما بگویم. من قرار است همانگونه که شما شغلتان را دوست دارید، در آینده هنگامی که بزرگ شدم، عاشق کارم باشم. من فقط یک شغل ندارم؛ من یک وظیفه دارم. من هر روز خود را به چالش می­کشم. اگر زمین بخورم، دوباره بر می­خیزم. من شاید باهوش­ترین فرد در اتاق نباشم، اما بدون شک با    می جنگم تا فردی با بالاترین درجه گریت  باشم ". و اگر او همچنان به حرفهایم گوش می­داد، به وی می گفتم:" در آینده دور، گریت شاید گوی سبقت را  از استعداد برباید". بعد از این همه سال، برای اثبات دیدگاهم، مدارک علمی دارم. و مهمتر اینکه از نتایج پژوهش های خود به این بینش دست یافته ام که که گریت تغییرپذیر است و می­توان آنرا پرورش داد. این کتاب خلاصه تمام چیزهایی است که درباره گریت آموخته­ام. هنگامی که نوشتن آن به پایان رسید، به دیدن پدرم رفتم. خط به خط کتاب را برای او خواندم. او در دهه گذشته به بیماری پارکینسون مبتلا بوده است، برای همین نمی­دانم که چه میزانی از آن را متوجه شد. با این حال، به نظر می­رسید که مشتاقانه در حال گوش دادن است و هنگامی که خواندن کتاب تمام شد، به من نگاه کرد. پس از سالها، سری تکان داد و سپس  لبخندی زد.

    توضیحات

    مقدمه

    در طول دوران کودکی­ام، کلمه نابغه را بسیار می­شنیدم.

    همیشه پدرم بود که این موضوع را پیش می­کشید. او همیشه علاقه داشت که بدون هیچ مقدمه­ای در حین صرف شام، پخش آگهی­های بازرگانی فیلم قایق عشق و یا هنگامی که روی مبل راحتی سرگرم خواندن روزنامه وال استریت بود به من بگوید که “می­دونی، تو اصلاً نابغه نیستی”.

    به یاد ندارم که چه پاسخی می­دادم. شاید اصلاً وانمود می­کردم که نشنیده­ام.

    نبوغ، استعداد و اینکه چه کسی بیشتر از دیگری این ویژگی ها را داشت، جزء دغدغه­های همیشگی ذهن پدرم بود. او بشدت نگران میزان هوش خود و حتی خانواده­اش بود.

    مشکل پدرم فقط من نبودم، او حتی معتقد بود که برادر و خواهرم هم نابغه نیستند. طبق معیار او، هیچ­یک از ما به نبوغ اینشتین نمی­رسیدیم. ظاهراً، این موضوع او را به شدت ناامید می­کرد؛ زیرا نگران بود که این مانع فکری (نابغه نبودن) در دستیابی ما به اهداف زندگی مان محدودیت ایجاد کند.

    دو سال پیش، آنقدر خوش شانس بودم که کمک هزینه تحصیلی مک آرتور-که بعضی اوقات به جایزه نبوغ معروف است- به من اهدا شد. شما برای دریافت مک ارتور درخواست نمی دهید و یا از دوستان و همکارانتان نمی خواهید که به عنوان نامزد آن جایزه در نظر گرفته شوید. بلکه، کمیته­ای ناشناس شامل از افراد برتر در حیطه کاری­تان تصمیم می­گیرد که  شما در حال انجام فعالیتی مهم و خلاقانه هستید.

    هنگامی که طی تماسی غیرمنتظره این خبر به من داده شد، اولین واکنش­ام تشکر و حیرت­زدگی بود. سپس به یاد گفته­ها و تشخیص­های ناسنجیده پدرم درباره توانایی فکری­ام افتادم. او اشتباه نمی­کرد: من مک آرتور را به این دلیل که از همکاران روان‎شناس خود بسیار بهتر بودم دریافت نکردم. در واقع او به سؤال اشتباه (آیا او نابغه است) پاسخی درست (نه او نیست) داده بود.

    از تماس مک آرتور تا اعلام رسمی آن یک ماه فرصت وجود داشت. به جز همسرم اجازه نداشتم که این موضوع را با فرد دیگری در میان بگذارم. این موضوع فرصت فکر کردن به این تناقض را به من داد که دختری که مرتب به او می­گفتند: نابغه نیستی، بالاخره برای اثبات نابغه بودن جایزه­ای را از آن خود می­کند. جایزه به این دلیل به او تعلق می­گیرد که دریافته است آنچه ما نهایتا به آن دست می­یابیم ممکن است بیشتر به علاقه و پشتکار وابسته باشد تا استعداد ذاتی! او تا آن زمان مدارکی را از چندین مدرسه کاملا سخت گیر اخذ کرده بود ، اما در سال سوم دبستان نتوانست نمره کافی را برای  ورود به دوره استعدادهای درخشان کسب کند. والدین او مهاجران چینی بودند اما کسی به وی یاد نداده بود چگونه می توان از شر کارهای طاقت فرسا نجات پیدا کرد.   او حتی نمی­توانست یک نت پیانو و یا ویولن بنوازد.

    صبح روزی که جایزه مک آرتور به طور رسمی اعلام شد، من به سمت منزل پدر و مادرم رفتم. آنها خبر را شنیده بودند، و همینطور چند نفر از فامیل پشت سر هم تماس می گرفتند تا به من تبریک بگویند. بالاخره، هنگامی که تلفن­ها پایان یافت، پدرم رو به من کرد و گفت ” به تو افتخار می­کنم”.

    با آنکه جمله­های بسیاری برای پاسخ دادن داشتم، اما فقط گفتم “متشکرم پدر”.

    تلافی کردن گذشته ها منطقی به نظر نمی­رسید. می دونستم که به من افتخار می­کند.

    با این حال، چیزی در وجودم می خواست به زمانی که دختری جوان بودم، باز گردد. چیزی که الان می دانم را  حتما به پدرم می­گفتم؛ می‎گفتم “پدر، شما می‎گویی که من نابغه نیستم. من بحثی در آن ندارم. شما آدم‎های بسیاری را می­شناسید که از من باهوش­ترند”. و می­توانم تصور کنم که او سر خود را به نشانه تأیید تکان می­دهد. ” اما بگذارید چیزی به شما بگویم. من قرار است همانگونه که شما شغلتان را دوست دارید، در آینده هنگامی که بزرگ شدم، عاشق کارم باشم. من فقط یک شغل ندارم؛ من یک وظیفه دارم. من هر روز خود را به چالش می­کشم. اگر زمین بخورم، دوباره بر می­خیزم. من شاید باهوش­ترین فرد در اتاق نباشم، اما بدون شک با    می جنگم تا فردی با بالاترین درجه گریت  باشم “.

    و اگر او همچنان به حرفهایم گوش می­داد، به وی می گفتم:” در آینده دور، گریت شاید گوی سبقت را  از استعداد برباید”.

    بعد از این همه سال، برای اثبات دیدگاهم، مدارک علمی دارم. و مهمتر اینکه از نتایج پژوهش های خود به این بینش دست یافته ام که که گریت تغییرپذیر است و می­توان آنرا پرورش داد.

    این کتاب خلاصه تمام چیزهایی است که درباره گریت آموخته­ام.

    هنگامی که نوشتن آن به پایان رسید، به دیدن پدرم رفتم. خط به خط کتاب را برای او خواندم. او در دهه گذشته به بیماری پارکینسون مبتلا بوده است، برای همین نمی­دانم که چه میزانی از آن را متوجه شد. با این حال، به نظر می­رسید که مشتاقانه در حال گوش دادن است و هنگامی که خواندن کتاب تمام شد، به من نگاه کرد. پس از سالها، سری تکان داد و سپس  لبخندی زد.

    نقد و بررسی‌ها

    هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

    اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “گریت (قدرت اشتیاق و استقامت) (GRIT=The power of passion and perseverance)”

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    امتیازات کاربران

    میانگین امتیازات کاربران به ویژگی های محصول
    0 امتیاز 5 ستاره
    0 امتیاز 4 ستاره
    0 امتیاز 3 ستاره
    0 امتیاز 2 ستاره
    0 امتیاز 1 ستاره

    پرسش و پاسخ

    برای ارسال پرسش یا پاسخ باید در سایت وارد شوید. ورود به حساب کاربری
    لطفا متن پرسش/پاسخ خود را وارد کنید

    اطلاعات فروشنده

    • فروشنده: 1001packi
    • هنوز امتیازی دریافت نکرده است.